داشتم به تاریخ نوشته هام فکر میکردم اینجا وقتی خالی میشم و گریه هامو مفصصصصصللل می کنم دیگه انگار با یکی حرف زدم و اروم ششدم. همیشه عادت داشتم حالای بد خودمو بنویسم. از خوشیهام نمیگفتم. نمیدونم چرا. شاید چون ادم منفی گرایی ام و بیشتر جنبه منفی چیزا رو می بینم. به هر حال که الان به فاصله ی کمتر از یک ماه میشه که من داغون شدم . حرف نمیزنم. کم محلی میکنم. استقبال نمیکنم. بدرقه نمیکنم. دست نمیدم. و حتی نگاهم نمیکنم. راحت ترم. تو فاز اینم که اینقدر بد باشم که خودش هر کار دلش میخواد با این زندگی بسازه یا خودش درستش کنه. توهینایی مث حیوون . سرطان بگیری . بمیری . یه مریضی بیگیری که دیگه نتونی بخوابی و خیلی چیزتی دیگهاره من دیگه بریدم. میخوام اون ازم بدش بیاد. اصلا از کجا معلوم تا الان بدش نمیومده. کسی که ابرازی نداره چرا باید فکر کرد که بخواد منو یا زندگی با منو. اون وقت من بشینم تو این زندگی بشور بساب کنم و روحمو چرخ کنم با گوشت کوب؟برای کی؟ برا چی؟ارزش داره؟ندارهبذار هر کار دلش میخواد بکنهمن گلو درد عصبی گرفتمافسردگی گرفتمهمه ی کارایی که دوست داشتم و عشق میکردم و چال کردم گذاشنم کنارابا نخ و سوزن و ظرافت قهر کردمدیگه فقط هدفم جبران مافات صدمه هایی هست که به اولیم زدم. خدا هم کمکم میکنه. چون فعلا انگیزم اینه. سپردمش به خودش و منم دادم تلاش میکنم. هد چند بدون قطا نیستم اما بخاطر کم کردن فراوانی هاش خدا رو شکر میکنم تا بیشتر کمک کنه.با کسی که عصبی م میکنه و راحت نیستم و فشار میاره بهم و مدام استرس پشت استرس نمییییتونم کنار بیام. روانیم میکنهدلم میخواد به اون کسایی که ظاهر طرف منو میبینن و گاها قربون صدقه میرن بگم خاااااک بر سرتونننن. کاش جا من بودین و واقعیت و میدیدین. و من تو فضای غم نامه !...
ما را در سایت غم نامه ! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 5
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 15:37